بس است دگر ننواز آكاردئون زن!
در شهري غريب قدم مي زدم........از دور صداي ملودي هاي آكاردئوني را مي شنيدم......به سرعت به سمت صدا حركت كردم......با برداشتن هر قدم به سمت صدا ملودي بيشتر مرا مبهوت خود مي كرد..... به ابتداي كوچه نزديك شدم...جايي كه صدا از آنجا مي آمد.......به هر سو نگاه كردم منشا صدا را نيافتم........به هر كجا قدم برمي داشتم صدا بيشتر ملموس بود ولي منشا وجود نداشت........تنها و غريب.....در شهري دور افتاده از ديار خود.......مست ملودي هاي آكاردئون شده ام ولي نمي دانم نوازنده كيست و صدا از كجاست........داد زدم.....فرياد كشيدم....... آكاردئون زن كجايي؟.....جوابي نشنيدم......بلند تر فرياد كشيدم.......پاسخي نشنيدم.........ناگهان احساس كردم دستانم سنگين شده اند.......احساس كردم دستانم خسته است.......به دستان نگاه كردم.......
.
.
.
آكاردئون در دستان خودم بود و خود نمي دانستم.....دستانم بي اختيار مي نواختند و من لذت مي بردم.......ناگهان سايه ي شب سرش را از پنجره ي خانه اي قديمي به بيرون آورد و گفت بس است دگر ننواز آكاردئون زن!
.
.
.
آكاردئون در دستان خودم بود و خود نمي دانستم.....دستانم بي اختيار مي نواختند و من لذت مي بردم.......ناگهان سايه ي شب سرش را از پنجره ي خانه اي قديمي به بيرون آورد و گفت بس است دگر ننواز آكاردئون زن!


